محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
395
تاريخ الطبرى ( فارسي )
داود گفت : « پروردگارا مرا نيز چون بليات آنها ده و از عطيات آنها بهره ور كن . » خدا عز و جل وحى كرد كه به معرض امتحان مىروى مراقب باش . گويد : و روزى چند گذشت و شيطان به صورت كبوتر طلائى بيامد و پيش پاى داود افتاد و او به نماز ايستاده بود و دست برد كه آن را بگيرد و كبوتر دور شد و داود به دنبال آن رفت و دور تر شد تا به سوراخى افتاد و برفت تا آن را بگيرد و كبوتر از سوراخ به پرواز آمد و داود بنگريست كجا مىرود كه كس به دنبال آن فرستد . گويد : و زنى را ديد كه بر بام خويش شستشو مىكرد و بسيار زيبا بود و زن او را بديد و موى بيفشاند و خويشتن را بپوشاند و رفتار وى رغبت و شوق داود را بيفزود و جستجو كرد و گفتند : شوهر وى در فلان اردوگاه است . و كس به فرمانرواى اردو فرستاد كه اهر يارا سوى فلان دشمن فرست و بفرستاد كه پيروز شد و به داود نوشت . باز كس فرستاد كه او را سوى فلان دشمن فرست كه نيرومندتر بود و بفرستاد و باز فيروز شد . گويد : فرمانده اردوگاه قضيه را به داود نوشت و پاسخ آمد كه او را سوى فلان دشمن فرست و فرستاد و اين بار شوهر زن كشته شد و داود زن را بگرفت و اندك مدتى با وى ببود كه خدا دو فرشته به صورت انسان فرستاد كه خواستند به نزد او شوند و روز عبادت داود بود و نگهبانان مانع شدند و از ديوار به نمازگاه وى در آمدند و داود به نماز بود كه آنها را پيش روى خود نشسته ديد و بترسيد ، گفتند : « بيم مدار كه ما دو حريفيم كه يكيمان از ديگرى ستم ديده و به حق ميان ما داورى كن . » گفت : « قصهء خويش را بگوييد . » يكيشان گفت : « اين برادر من است كه نود و نه گوسفند دارد و من يكى دارم و مىخواهد گوسفند مرا بگيرد كه گوسفندان خويش را كامل كند . »